4015)
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
جمعه بعد خواستگاری یه حس خیلی بدی داشتم به مامانم گفتم :هر چیزی یه سنی داره سن ازدواج منم گذشت باید اینو قبول کنم مامانمم گفت ،سن تو هیچم زیاد نیست مگه ....چقدر از تو کوچیکه ؟گفتم :جای خالی بیستو نه سالش ولی سابقه ی ازدواج نداره هه بفرما حالا خبر نزدیک بودن ازدواج همون جای خالی هم اومد ادامه حذف شد
4018)
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
زندگی گرچه به من استپ زد دور گردون همه را می گردد باختن گرچه مرا سخت گذشت مستحق خواند به جور هفته ای خندیدن با من این قدر محبت از چیست ؟آه از آنکه رسیدی به همان باخته من از لذت نوش بادا ولی این مهر توبا من زهر است
4019)
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
دارم فکر می کنم از اولش چش دیدن این آدمو نداشتم در واقع حسود من بودم ،به خاطر محتویات دور از شان ادامه ی این نوشته حذف شد
4020)
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
نمی دونم خودمم که دارم خودمو حرص می دم یا اوضاع واقعا حرص خوردنیه سرم مثل قلب می زنه و احساس می کنم قسمت تحتانی کاسه سرم خیلی خنکه در آستانه ی چیم ؟دیوانگی ؟یا سکته ی مغزی ؟می خوام برم بیرون یه هوایی عوض کنم در آستانه ی چیز خوبی نیستم با این عصبانیت بی مرز
4021)
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
همه چی خراب شد حالا راحت شدی ؟با خودمم خجالت داره،فک کنم من چش زدم که همه چی به هم خورد نمی دونستم انقده چشم شوره محروم شدن از بعضی مسائل در طولانی مدت اثر خوبی رو شخصیت آدم نمیذاره .توصیم اینه هر قدر
4022)
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
با اینکه آدم بدی بودم ولی آدم خوبی به نظر اومدم و حالا چون آدم خبیثیم خندم می گیره به این جریانبه اینکه در حالی که بدم خوب به نظر اومدم ،،قضیه یه موضوع تازه نبود ولی خانوادم از من پنهان کرده بودن ولی اون که نمی دونسته پنهان کردن ،فکر می کرده من می دونستم ،و همین که فکر کنه من در حین ،،دونستن،، رفتار...